تبليغاتX
هر نفس با او

هر نفس با او

نوشته های این وبلاگ احساساتیه و مخاطب خاصی هم نداره

سلام بابا جان

حالت خوب است؟

امروز که برای تو مینویسم صبح است

و نوای دل انگیز پرندگان در حیاط گوشم را نوازش میدهد

راستی بابا جان انجا پیش خدا هم باغچه ی کوچکت را هرس میکنی؟

بابا جان امروز دلم خیلی تنگ است

نمیدانم از کدام دردم برایت بگویم؟از نا امیدی ها یا دلتنگی ها

بابا جان فقط میدانم جای تو خالیست

بابا جان میدانستی هر وقت که به خانه ی مهرت می آیم جای پاهای خسته ات را روی زمین میبوسم گویی ردی از بهشت است..... سید خدا.. امروز یک سال از عروج پرستوییت گذشت و من اینجا برای لمس دستان پینه بسته ات لحظه شماری میکنم

باباجان امروز صبح که در اتاقت را باز کردم گنجشکی محزون لب پنجره نشسته بود

گویی او هم میداند چقدر جای تو خالیست

باباجان مجالی دیگر میخواهم برای دیدن چشمان آسمانی ات

امروز برای تو آسمان هم دلتنگ است و بس میبارد

باباجان حرفهای دل بسیار است و لی بغض امانم نمیدهد

کلام آخر ..... خدایا هوای بابای ما رو داشته باش...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت9:20توسط مینا منصوری | |

در طپش خالی ترین پنجره

روبروی سهم گین ترین نقاب صلح

اغاز نقطه ی روشن انتظار

سقوط بارانی ترین شهاب

از طلوع نگاه یک سوزنبان کویری

و تاب سرد ترین دستان اسمانی

همه با حضور لطیف شبپرک های کوچک

زیباست 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت16:44توسط مینا منصوری | |

نقاشی میکنم دنیای خاکستری ام را

و در انحنای پیچ و خم آخرین کوچه ی شب گم میشوم

براستی شب ماندنیست؟

در تبلور تمنای نور شعر هم با دستانم یاری نمیکند

بوسه های پیاپی خورشید بر لبان ملموس شب

تنها تر دل به کهکشان عمیق شب میسپارم

در امتداد  تجربه ی بودن قدم به بینهایت ترین سهراب میگذارم

تا شقایق هست....

و امروز شقایق هایم پژمردند و بودنم الهام شعر دستان تو بود

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت5:5توسط مینا منصوری | |

نقاشی میکنم دنیای خاکستری ام را

و در انحنای پیچ و خم آخرین کوچه ی شب گم میشوم

براستی شب ماندنیست؟

در تبلور تمنای نور شعر هم با دستانم یاری نمیکند

بوسه های پیاپی خورشید بر لبان ملموس شب

تنها تر دل به کهکشان عمیق شب میسپارم

در امتداد  تجربه ی بودن قدم به بینهایت ترین سهراب میگذارم

تا شقایق هست....

و امروز شقایق هایم پژمردند و بودنم الهام شعر دستان تو بود

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت5:3توسط مینا منصوری | |

برای من کسی از اغاز ذوق باران نخواهد خواند

 در طراوت نیمه تمام قلم ذوب میشوم

و ان شب

در شکوه بی فروغ خواب تو طلسمی خوانده نشد

فقط اشک بود و سجده ی مهتاب به سنگ سفید منقش

پس از ان

از طلوع روشن یک گیاه نگاهت نمایان شد و خورشید نفس های اخر را کشید

و  در طلایه های اسمان ابدیت غرق شدی

شعرم از غم تو شکست و

دیوار نگاه های تلخ به تو از هم گسیخت

و من

از تابش روشن نگاهت سوختم

با من هستی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت10:9توسط مینا منصوری | |

بوی غریبانه ی بهار

شب زمستان رفتی

و در صبح بهار به انتظار تو نشستم

چه کوتاه است فاصله ی ان شب و این صبح و

چه تلخ است خواب تو

بوی غریب گل همیشه بهار

در امتداد چشمان بارانی ام پرواز میکنی

و من تورا به صفای اسمان بی ستاره میسپارم

خیسی چشمان بهاری ام تقدیم تو باد

+نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت16:15توسط مینا منصوری | |

چه بوی عریبی میدهد این بهار

چقدر دلم تنگ است

و چه شیشه ها کدر و گرفته اند

گویی هر چه دلم را با اشک میشویم

غبار دوریت شسته نمیشود

این بهار چه نمناک است سفره ی هفت سینم

هفت سین امسال من با سکوت سیاهی و صبر و نبود تو اغاز میشود

چقدر دلم تنگ است

اینجا بوی بهار از ما دور است

راستی انجا پیش خدا بهار چه رنگ است؟

 

حرفهای دل بسیار است و اگر اشک بگذارد بسی مینویسم اما نمیدانم چگونه نبودت را بیندیشم

بیش از این نمیتوانم

سحر گلم قرشته ی مهربانم اولین نبودنت در سال نو برای ما سنگین است

دختر اسمان ها و مهتاب سال نو در حضور خداوند و فرشتگان بر تو مبارک

چقدر جایت خالیست...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت16:48توسط مینا منصوری | |