|
سلام بابا جان حالت خوب است؟ امروز که برای تو مینویسم صبح است و نوای دل انگیز پرندگان در حیاط گوشم را نوازش میدهد راستی بابا جان انجا پیش خدا هم باغچه ی کوچکت را هرس میکنی؟ بابا جان امروز دلم خیلی تنگ است نمیدانم از کدام دردم برایت بگویم؟از نا امیدی ها یا دلتنگی ها بابا جان فقط میدانم جای تو خالیست بابا جان میدانستی هر وقت که به خانه ی مهرت می آیم جای پاهای خسته ات را روی زمین میبوسم گویی ردی از بهشت است..... سید خدا.. امروز یک سال از عروج پرستوییت گذشت و من اینجا برای لمس دستان پینه بسته ات لحظه شماری میکنم باباجان امروز صبح که در اتاقت را باز کردم گنجشکی محزون لب پنجره نشسته بود گویی او هم میداند چقدر جای تو خالیست باباجان مجالی دیگر میخواهم برای دیدن چشمان آسمانی ات امروز برای تو آسمان هم دلتنگ است و بس میبارد باباجان حرفهای دل بسیار است و لی بغض امانم نمیدهد کلام آخر ..... خدایا هوای بابای ما رو داشته باش...
در طپش خالی ترین پنجره روبروی سهم گین ترین نقاب صلح اغاز نقطه ی روشن انتظار سقوط بارانی ترین شهاب از طلوع نگاه یک سوزنبان کویری و تاب سرد ترین دستان اسمانی همه با حضور لطیف شبپرک های کوچک زیباست
نقاشی میکنم دنیای خاکستری ام را و در انحنای پیچ و خم آخرین کوچه ی شب گم میشوم براستی شب ماندنیست؟ در تبلور تمنای نور شعر هم با دستانم یاری نمیکند بوسه های پیاپی خورشید بر لبان ملموس شب تنها تر دل به کهکشان عمیق شب میسپارم در امتداد تجربه ی بودن قدم به بینهایت ترین سهراب میگذارم تا شقایق هست.... و امروز شقایق هایم پژمردند و بودنم الهام شعر دستان تو بود
نقاشی میکنم دنیای خاکستری ام را و در انحنای پیچ و خم آخرین کوچه ی شب گم میشوم براستی شب ماندنیست؟ در تبلور تمنای نور شعر هم با دستانم یاری نمیکند بوسه های پیاپی خورشید بر لبان ملموس شب تنها تر دل به کهکشان عمیق شب میسپارم در امتداد تجربه ی بودن قدم به بینهایت ترین سهراب میگذارم تا شقایق هست.... و امروز شقایق هایم پژمردند و بودنم الهام شعر دستان تو بود
برای من کسی از اغاز ذوق باران نخواهد خواند در طراوت نیمه تمام قلم ذوب میشوم و ان شب در شکوه بی فروغ خواب تو طلسمی خوانده نشد فقط اشک بود و سجده ی مهتاب به سنگ سفید منقش پس از ان از طلوع روشن یک گیاه نگاهت نمایان شد و خورشید نفس های اخر را کشید و در طلایه های اسمان ابدیت غرق شدی شعرم از غم تو شکست و دیوار نگاه های تلخ به تو از هم گسیخت و من از تابش روشن نگاهت سوختم با من هستی
بوی غریبانه ی بهار شب زمستان رفتی و در صبح بهار به انتظار تو نشستم چه کوتاه است فاصله ی ان شب و این صبح و چه تلخ است خواب تو بوی غریب گل همیشه بهار در امتداد چشمان بارانی ام پرواز میکنی و من تورا به صفای اسمان بی ستاره میسپارم خیسی چشمان بهاری ام تقدیم تو باد
چه بوی عریبی میدهد این بهار چقدر دلم تنگ است و چه شیشه ها کدر و گرفته اند گویی هر چه دلم را با اشک میشویم غبار دوریت شسته نمیشود این بهار چه نمناک است سفره ی هفت سینم هفت سین امسال من با سکوت سیاهی و صبر و نبود تو اغاز میشود چقدر دلم تنگ است اینجا بوی بهار از ما دور است راستی انجا پیش خدا بهار چه رنگ است؟ حرفهای دل بسیار است و اگر اشک بگذارد بسی مینویسم اما نمیدانم چگونه نبودت را بیندیشم بیش از این نمیتوانم سحر گلم قرشته ی مهربانم اولین نبودنت در سال نو برای ما سنگین است دختر اسمان ها و مهتاب سال نو در حضور خداوند و فرشتگان بر تو مبارک چقدر جایت خالیست...
|
About
هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 Links
خواهر کوچولوی خودم(نیکو) |